على اكبر دهخدا
811
امثال و حكم ( فارسى )
دستم نمك ندارد ( يا ) دستم بىنمك است . بهر كس نيكى كنم سپاس ندارد يا بجاى من بدى كند . دست نايد بىدرم در راه نان * ليك هست آب دو ديده رايگان . ( آن سگى ميمرد و گريان آن عرب * اشك مىباريد و ميگفت از كرب هين چه سازم مر مرا تدبير چيست . * زين سپس من چون توانم بيتو زيست سائلى بگذشت و گفت اين گريه چيست * نوحه و زارى تو از بهر كيست گفت در ملكم سگى بد نيكخو * نك همى ميرد ميان راه او روز صيادم بد و شب پاسبان * شير نر بود او نه سگ اى پهلوان . . گفت رنجش چيست ، زخمى خورده است ؟ * گفت جوع الكلب زارش كرده است گفت صبرى كن بر اين رنج و حرض * صابر انرا لطف حق بخشد عوض بعد از آن گفتش كه اى سالار حر * چيست اندر پشتت اين انبان پر گفت نان و زاد و لوت دوش من * مىكشم از بهر قوت اين بدن گفت چون ندهى بدين سگ نان زاد * گفت تا اين حد ندارم اتحاد . . . ) مولوى . دست نمودن . گمان ميكنم از دو سه جاى شاهنامه چنين برميآيد كه در موقع انكار گفتهء شنونده دست خود را به علامت انكار يا اعتراض برميداشته است . شواهد شاهنامه را ضبط نكردهام و فقط اين مورد را در يادداشتهاى خود يافتم : بگفت اين و بگشاد چادر ز روى * همه روى ماه و همه مشگ موى . . . و ديگر چنين هست رويم كه هست * يكى گر دروغ است بنماى دست . فردوسى . مثال ذيل نيز از كمال اسمعيل است : و محتمل است كه همان معنى مستعمل شاهنامه را بدهد يا بمعنى لغوى خود باشد . پيكان تير غمزهء تو بر دل من است * گر نيست باورت ز من اكنون بيار دست . دست من و حلقههاى زلفش * پاى شتر و علاقهبندى . يخچاليه . دستور بيدار بهتر كه گنج . * ( سپهبد گفت چون ديد رنج كه . . . ) فردوسى . رجوع به شاه مهر و وزير . . . ، شود . دست و روت را بشوى مرا هم بخور . نظير : دو قورت و نيمش هم باقيست . دست و روشرا به آب مردهشوخانه شسته است . نهايت بىشرم و آزرم است . دست و رو شسته است . بىادب و خشن است . دست چاقو ساختن . بر پاشنهء پا نشستن كه عوام آن را چنباتمه گويند و سر در ميان زانوها فرو بردن . تمثل : سرنهاده ميان زانوها * هر زمان ساخت دسته چاقوها . بهائى . رجوع به : چاقو دسته كردن ، شود .